ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت هفتاد :
خورشید بیش از روزهای گذشته در آسمان میدرخشید و آفتاب صبحش را که جز رامی برای باقی چندان دلپذیر نبود، به زمین و اهالی زمین میتابید. فضا خلوت بود و روز تعطیل این خلوت بودن صبح را توجیه میکرد، انگار تمام مردم قصد داشتند از صبح روز تعطیل نهایت استفاده را برای خواب بیشتر ببرند.
رامی که دست به در فلزی گرفت و از خانهی قدیمی بیرون زد، بامداد که کنار در ایستاده و چهرهاش بابت تابش Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ممنونم ازت عزیزدلم^^🤍
۶ ماه پیشلیلا-
1عاشق توصیف نویسنده از صحنه هام... انگار داره صحنه های رمان رو از بین کلمات تدوین میزنه و بهمون تحویل میده ، درست مثل یه فیلم جلوی چشمامون نقش میبنده👌
۸ ماه پیشآذر
1معنی جمله اخر این پارت چیه؟😂 من نفهمیدم😅🤦 ♀️
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
یعنی خطر بیخ گوش ورهرامه!
۹ ماه پیشآذر
3پدر بودن برای بامداد هم یجورایی براش زوده و هم قشنگه🤌🤧
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
3وایی یعنیی چخبرههههه...طرز توصیف خیلی خوب بود و دقیقا تونستم تصورش کنم.
۱ سال پیشفاطمه
2داره ترسناک میشه😍😂
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ترسناکترم میشه🤫😂🔥
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0نویسنده واقعا قلم قوی ای داری واقعا احترام خاصی برات قائلم❤️